خرید بک لینک

از کاراى احمقانه اى که مردم تو ایستگاه مترو میکنن، نگاه کردن به ته خط هست!

و این کار باعث نمیشه قطار زود تر بیاد!

+چجورى امروز پنجشنبس که انقد شلوغه مترو؟؟؟

++حواسم نبود داشتم به نى نیه نگاه میکردم که نزدیک خط مترو بازى میکرد! خجالت کشید رفت پیش مامانش قایم شد!

نى نیه اگه اینجا رو میبینى خجالت نکش! دیگه نگات نمیکنم!

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:23

جدى دلم براش تنگ شده...

خیلى خواهر خوبیه!

تو شهر غریب تک و تنها افتاده!

باز دلش میخواد هى خوشحالم کنه!

جدا آدم قوى و بزرگیه...


برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:00

مث یه جوک میمونه

یه جوک بلند و طولانى...

که از بس کشش دادن حوصلمون سر رفته!

دیگه خندمونم نمیگیره!

زندگى رو میگم...

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

حوصله ى نوشتن پست نیست...
این یک بارو ریش گرو میزارم، رو حساب اشناییمون قبول کنین از من
ما فراموش کاریم...
خیلیم فراموش کاریم..

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

شاپرک به گل گفت تو چقدر زیبایى

و دنیا ماند بین آوار شدن و آباد شدن...

+قاعدتا نباید انقد قدرت درک بالایى داشته باشه!

++راز حافظ بعد از این ناگفته ماند / اى دریغا راز داران یاد باد...


برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

استاد دانش خانواده میگه:

بدترین حالت ازدواج اینه که خانوم برون گراى افراطى و آقا درون گراى افراطى باشه!

از پاسخ می مانم =))))
+خنده داره... یا ترسناک؟

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

این روز ها که خبر فوت مامان دوستم زمزمه میشه خیلى غمگینم خیلى غمگینم و مدام روزهاى تلخ بچگى میان جلوى چشمم همون روزایى که مامان بغلمون میکرد و با گرفتن بازوهامون بهمون میفهموند "ما همو داریم!" ما همو داشتیم! در واقع "ما فقط همو داشتیم"! همون روزایى ک

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

امروز یکى از بچه ها توى راهرو دانشکده غش کرد خورد زمین دویدم که بگیرمش ولى دور بود و دیر رسیدم.. کنار چشمش یه عالمه باد کرده بود و گیج گاهش خونى شده بود... تا اب قند و امبولانس و کمک برسه به هوش اوردمش! یکم که حالش بهتر شد ازش پرسیدم امروز چند شنبس؟

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

احمقانس! هیچ وقت نتونستم درکشون کنم... واسه همینه که بعد چهار سال، هنوز بینشون غریبه ام! هنوز وقتى حرف میزنن نمیفهممشون! انقد جدى میگفتن نامردى نکنینا! اگه پیش هم بودیم برسونین! که نتونستم خودمو کنترل کنم! با تعجب گفتم: کام آن! کنکوره هاااا! الف برام

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

خندید و گفت: چند تا دیگه واست معجزه کنم که باور کنى هستم و حواسم بهت هست..؟

با ترس و لرز گفتم: میترسم اعتراف کنم، معجزه هاتو تموم کنى...

اخم کرد و گفت: ولى من دوستت دارم...

نمیدونم هست یا نه، ولى داره معجزه میکنه...

حواسش بهم هست...



برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

وقتی همه ی حرفایی که قبلا یکی بهت میزد و به شدت ناراحت میشدی رو الان داری خودت به یکی دیگه میگی، ینی یه جای کارو ریدی!

برچسب: نویسنده: آرتین عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:00

صفحه بندی